X
تبلیغات
«طلـســــــم عـشـــــــق»

دل‌نوشته‌هايي از يك................

«كوچه خاطره‌ها»

راه مي‌رفتم ميان كوچه‌ها

هر دو چشمان پر ز اشك ـ سينه پر آه

يادم آمد چشم زيباي نگار

يادم آمد روز زيباي وصال

يادم آمد روزهاي خوب و خوش

يادم آمد صندليِ سرد پارك

يادم آمد يادگاري بر درخت

يادم آمد شادي و شوخي و شنگ

يادم آمد دست‌ها در دست‌ها

يادم‌ آمد چشم‌ها در چشم‌ها

يادم آمد وعده‌هاي بي‌شمار

يادم آمد عشق بازي و غمار

يادم آمد بوسه بر سيماي يار

يادم آمد بوسه‌اي زد آن نگار

يادم آمد گونه سرخش، زشرم

يادم آمد از خجل آن گوش گرم

يادم آمد آن همه شور و شرر

يادم آمد برف‌ها بر شانه‌ها

يادم آمد جاي پا بر برف‌ها

يادم آمد حرف و حرف و حرف ...

***

يادم آمد آخرين ديدارمان

روز تلخي بود همچون زهر مار

پرده اشكي به چشمانش نشست

اشك جاري شد دلِ ما را شكست

يادم آمد او كَلافه، من خُمار

من خُمار بوسه‌اي شيرين ز يار

***

گفتمش: حالت چرا اينگونه است؟

اشكهايت بهر چه بر گونه است؟

***

يادم آمد پاسخم را او نداد

يادم آمد داد و فرياد و هَوار

يادم آمد آن گُل و آن دست رَد

يادم آمد اَخم و تَخم و تعنه‌ها

يادم آمد آن همه قول و قرار

يادم آمد پشت كرد آن بي‌مَرام

يادم آمد عشق آنجا تَه گرفت

يادم آمد چهره‌ام را غَم گرفت

يادم آمد چشم‌هايم باز از ترس فراغ

پُر شد از اشك و گونه من نَم گرفت

يادم آمد خواستم من ـ او نخواست

يادم آمد خواستم من ـ او نخواست

مصطفي نوح ـ 20/06/88

+تاریخ 91/04/24ساعت 19:2 نویسنده م. نوح |

«شر و زر»

تــو مـــرا زور كــني هـِـي كــه بــگو

چـــه بگـــويم كه تـو دانـــي هـمه را

سن و سالت كه دَهي بيش زند از من خار

اطـــلاعات كه بيش است تو را از من زار

چه بگوم هر چه گفتم تاكنون شِر بودند

بَرِ من شـــعر و بـه پـندار همه زِر بودند

 

 

مصطفي نوح ـ20/04/89

اين چند بيت را براساس اصرار يكي از دوستان به نام «كامران»، در يك مهماني دوستانه سروده‌ام. اين دوست ما با خواندن چندتايي از شعرهاي قبلي به دلايلي كه بازگو كردن آنها زياد در اين مقال نمي‌گنجد بر سرودن شعر از جانب بنده اصرار ورزيد. البته كامران در آن جمع دوستانه از من و دوست ديگرمان از لحاظ سن و سال و تجربه و اطلاعات بزرگ‌تر بود.

+تاریخ 91/04/20ساعت 19:34 نویسنده م. نوح |

«ابر و درد»
 
و چه زيبا ‌گفت آن ابر به من...

كه نخور غصه و غم

كه گلايه زِ‌ زمانه كم كن

و چه زيبا بشكست او بغضش

و به من گفت كمي از غم، غمي از غم‌هايت

بنه بر دوشِ من و راحت باش

گفت تا قلب مرا رام كند

كه دگر من نكنم مويه زِ درد

و چه زيبا «تَر» كرد ـ ابر با اشك همه آن خشكيِ ايوانِ دلم

T       

غرق در ناله و دردي  بودم

شكوه مي‌كردم زِ گردونِ زمان

زآسمان آمد صدايي ـ گفت ابر:

تو چرا نالان و گرياني و آشفته‌سري؟

درد تو چيست، چنين مي‌نالي؟

حال اي آدم شاكي ـ گوش بسپار به من!

كه من هم  با تو همدردم

كه من هم چون تو  در سينه غمي دارم

و خالي‌ام زِ هر چيزي به غير از درد

كه من هم حرف‌ها از دردها دارم

كه من هم دردها از دردها دارم

كه من هم قِصه‌ها از غصه‌ها دارم

ولي حالِ من از دردِ خودم بَد نيست

و اين باران كه مي‌بيني

به حالِ زارِ خويشم نيست

كه اين باران كه مي‌بيني

به حالِ زارِ زن‌هايي و مردانيست

كه چون تو دردها دارند

از دور زمان آدم!

و هر يك چون تو مي‌گويند:

مرا درديست بيش از هر كس ديگر!

همه گريان و نالانند! افسرده!

اگر انصاف را قاضي كني! آدم!

بگويم رازهايي اندك از دنيايي از رازم

ذره‌اي از درد از دنيايي از دردم

تا كمي كمتر زِ دردِ خويش نالان باشي و گريان

و شايد بعد از اين شاكر شوي

بر آنچه حق دادست

اگر انصاف ‌را قاضي كني! آدم!

بگويم رازهايي اندك از دنيايي از رازم!

ببينم راستي آدم!

مي‌داني كه دردِ ابرِ باران چيست؟

مي‌داني كه دردم چيست؟

ها آدم؟

دردِ تو دردِ من است!

دردِ تو و همه آدم‌هايي كه زياديد و

از اين بيش شويد

درد دارم من به تعداد تمام روزهاي روزگاران

و به تعداد تمام بچه‌هاي آدم و حوا

تمام درد‌ها دردِ منند آدم!

كه در من درد، دردِ توست

و دردِ هر چه آدم تويِ اين دنياست

ببين آدم!

به تو اينگونه مي‌گويم:

كه يعني دردهاي تو

ذره‌اي هستند

به همراه تمام دردهايِ ديگران چون تو

كه رويِ هم ‌شوند انبوهي از دردي

كه من در سينه‌ام دارم

ببين آدم!

اگر لب وا كنم بيني

فقط يك وَجْ زِ دردِ من

درازايي به طول عمر اين دنياست

و تنها قطره‌اي از اشك‌هاي من

زِ دردِ غم!

به خيسي و نمِ دريايِ آرام است

و شايد بيش باشد زانچه مي‌گويم ـ نمي‌دانم!

كه دردِ من!

تمام دردهايِ فردهايِ عالمِ خاكي‌ست

و دردِ تو ـ دردِ توست

يكي از درد‌هاي ريز و بيش‌از ريزِ اين دردون

و من آگاهم از دردِ تمام آدميزادان

كه هر يك خود كمي دردند بر دردم

كه گر مي‌شد نويسم دردهايم را

به روي تك‌تك زرات عالم مي‌نوشتم

تك‌به‌تك دردم

به باريكي موي سر

و شايد ريز‌تر از ذره‌اي كه مي‌شناسي تو

و با اين حال!

بازم كم‌ مي‌آمد جاي تا بنويسم از دردم

و مطلب نيز بسيار است

ولي تو از تمام دردهاي من

به جز باران و اشكي كم ـ كه مي‌بيني!

نمي‌بيني!

بگو آدم چه مي‌بيني؟

شكايت ديده‌اي تا حال از اين ابر؟

كه سن و سالي هم‌تاي زمين دارد؟

شكايت ديده‌اي آيا؟

T       

و حالا اي رفيق خوب، اي آدم!

 قضاوت كن!

آري...! بين دردِ خويش و دردِ من

يكي‌شان بيشتر از ديگري باشد

كدامش بيش از آن يك، من نمي‌گويم!

تو قاضي باش!

نمي‌گويم كه بي‌دردي و مي‌دانم

تو هم صد درد داري در ميانِ خود

و آري دردِ تو بيش است از حَدِ توان آدميزادان

و اين البت به قول (توست)!

قبولِ! دردِ تو بسيارِ‌بسيارِ است

به حّدي كه كسي ديگر به غير از تو

نيارد تابِ اين غم را

قبولِ! غم زيادست و

تو هم خَم گشته‌اي از بار و سنگينيش

و دردِ تو...

كمي نه! بيش و بسيار!

از تمام درد‌هاي هر چه آدم هست در دنيا!

T       

ولي بنگر رفيق من

تو را درد است! آري درد!

ولي تو لااقل با ديگري چون من

كه از جان مي‌سپارم گوش

به حرف و دردهاي تو

به وقت غصه و ماتم

تمام دردهايت را صدا كردي

و من گشتم شريك تو به وقتِ غم

مي‌بيني؟

كمي اينگونه آسوده‌ شدي انگار!

ولي من چه؟

به دردِ تو و توها مي‌سپارم گوش!

و دردم را نمي‌گويم!

فقط من مي‌سپارم گوش!

و هرگز خَم به ابرويم نمي‌آرم

و باراني كه مي‌ديدند و مي‌بيني

و مي‌بينند بعدِ تو

براي كم شدن از دردِ تو

امثالِ تو باشد، نه دردِ من

مرا جز دردِ آدم‌ها كه دردي نيست!

ببينم راستي آدم!

تو را طاقت بُود تا جايِ من باشي؟

زيادي نه! براي مدتي اندك

به قدِ يك‌‌دوباري باز و بسته گشتن مژگان؟

تو را طاقت بُود تا جايِ من باشي؟

و جايِ من سپاري دل به دردِ اين همه آدم؟

و باشي رازدارِ دردهايي در شباهنگام؟

ببينم راستي آيا

تو را هم هست اين طاقت؟

به قدر ذره‌اي از دردهايِ سينه‌يِ ابري پر از باران

كه گريه كرده عمري با غم و دردت

چو من كه مي‌سپردم گوش هر دَم به غم و دردت

تو آيا مي‌سپاري گوش؟

تو هم بايد بداني دردِ ابرِ پر زِ باران را

كه او هم نيز مي‌داند

تمام دردهايِ دردِ دوران را!

بيا آدم!

به دقت گوش كن، بعدش قضاوت كن!

تفاوت بين دردِ من و دردِ تو

چُنان يك تار مو در پيكرِ پُرمويِ يك خرس است!

تو گر از دردِ خود نالان و گرياني

و دائم شكوه‌ها و مويه‌ها از اين زمان داري

مرا كه دردم از آدم

كه آدم‌ها فراوانند

و هر آدم درون خود غمي دارد

چگونه بايد از اين دردها نالم؟

بگو دادي كه از دردِ شما دارم

با كدام حاكم بگويم، داد بستانم؟

درونِ سينه‌يِ من دردِ تو

به‌سانِ دردهايِ ديگران درد است

و راز تو چو رازِ ديگران محبوس و جااَمن است

ـ راحت باش!

تمام دردهايِ تو و آناني كه داني چون تو پردردند

و آناني كه تو هرگز نداني دردهاشان را

درونِ دفترِ دردي كه من  در سينه‌ام دارم

و گاهي چند هم حرف و كلامي

از ميانِ آن فرو ريزد

كلامِ اندكي از مثرعي  در بينِ يك بيتند

بيتي از ميانِ بيت‌ها و شعرها

و از ديوانِ صدها‌و‌هزاران برگِ اين دنيا

كه حتي نوحِ كشتي‌بان، با عمري كه سر كرده

اگر توأم و پيوسته

 بدونِ وقفه و يكريز مي‌خواندش

نمي‌دادش كفاف عمرِ هزاران ساله‌اش حتي

بخواند نيمي از اين

شعرهاي دردِ اين ديوانِ بي‌پايان

T       

رفيق خوب من هستي؟ هاي آدم!

به گوشي؟ يا كه در خوابي؟ و يا رفتي؟

اگر گوشي كه مي‌گويم؟

مي‌دانم، تو هم تا لب پرِ دردي!

كه پنداري به دنيا و ميان اين همه آدم

تو را بيش است درد از هر كس ديگر

ببين! من حرف‌ها دارم!

ولي با كس نمي‌گويم!

ببين! من درد‌ها دارم

ولي با كس نمي‌گويم!

ببين! من گريه‌ها كردم

و اينك گريه‌ها دارم ـ و تا دنياست مي‌بارم

ولي چيزي نمي‌گويم! و مي‌گريم!

ببين من اصلِ درد هستم

كه با هر باد و توفاني

به هر گوشه‌اي از اين خاكِ پرآدم

از اين زندانِ بي‌مرزي

كه در جاجاش انسانيست

به سينه دردي آكندم زِ دردِ او

و اين باشد همه دردم

ببين! من دردها دارم

ولي چيزي نمي‌گويم!

فقط گاهي به حالِ ديگران

آهسته و گه تند مي‌گريم

به دقت گوش كن آدم!

ببين با تو چه مي‌گويم!

فـ قـ ط  گـ ا هـ ـي....

به حالِ ديگران!

و حالا باز دقت كن!

آري! به حالِ ديـ گـر ا ن

نه از دردونِ خويش

هر دم به حالِ ديگران

آهسته و گه تند مي‌گريم

ببين! من بغض‌ها دارم

ولي هرگز نمي‌گويم!

ببين من رازها از دردها دارم

ولي از دردهايِ خود

به كس چيزي نمي‌گويم!

ببين آدم! نه دردِ ديگري با تو

نه دردِ تو به ديگر كس

ببين! من رازدارم

من صبوري‌ام

كمي بيش است از عيوبِ پيغمبر

من آن ابرِ سيه‌بالم

كه تو هر بار مي‌آيي و از دردي

‌نويسي با ذغالي رويِ من خطي

به روي پيكرم اما، نمايان نيست خطِ تو

به غيرِ من و تو آدم!

كه بر جانِ سياهِ من

نوشتي خطي از دردت

كسي خط و خطوط دردهايت را نمي‌بيند

كسي آگاه از دردت نمي‌گردد

تو هم خطي كه ديگر كس

نوشت از درد رويِ من، نمي‌بيني!

من آن ابرم كه بغضش را فرو خوردست

و تنها گريه او را يار و همدرد است

و مي‌گريد گه و گاهي

به حالِ دردهايِ نسلِ آدم‌ها

به دردِ روزگارِ سخت!

ببين من اشك مي‌بارم زِ غم‌هاتان

به آرامي نوازش مي‌كنم با اشك‌هايِ تَر

تن و موهايِ سرهاتان

به آواهايِ اشكم بر زمينِ خشك

شود آرام و گردد رام، اين رَم كرده دل‌هاتان

و تو آرام مي‌گيري به امنِ دامنِ اين ابر

به هر گاهي كه دردي تازه بنشيند به دامانت

همه اين كارها را بي‌ترّحم مي‌كنم آدم!

و حتي بي‌توقع، فقط در حدِ تنها يك تشكر!

نوازش مي‌كنم هَر دَم!

به آغوشت كَشم هَر دَم!

به حرف و دردهايت

مي‌سپارم گوش چون مادر!

چه بي‌منُت! بدونِ انتظار آدم!

ولي تو در جوابِ اين محبت‌هام

پس از آرام و آرامش به زيرِ اشك‌هايِ من

سرت را مي‌بري در سينه و گويي

اُه، هوا سرد است و بارانيست!

اُه! چه باراني!

T       

ببين فرقِ من و تو

و فرقِ دردهايِ ما در اين نكته‌ست

كه من با گريه‌هايِ تو

كه من با غصه و دردت

پر از بغض و غم و اشكم

و مي‌گريم به حالِ تو

و مي‌بارم به حالِ تو

و تو اما به محض ديدنِ باريدنم از درد

زِ رويِ دردهايي مفرط و مبهم

زِ غم آزاد مي‌گردي ـ و هم آرام مي‌گيري

به دقت گوش كن آدم!

تو غم داري و مي‌گريي

و من هم نيز با دردِ تو  مي‌گريم

بدون ناله و ساكت ـ و وقتي من زِ درد و غم

بدونِ هيچ فريادي

و حتي شكوه‌اي از درد مي‌گريم

و تو آرام مي‌گيري!

قضاوت كارِ دشواري‌ست!

اما تو قضاوت كن!

مي‌بيني؟

تو پردردي و من هم دردها دارم

تو پردردي و من اما...

به همراه تمام دردهايم با تو همدردم

ببينم! اين تفاوت را تو مي‌بيني؟!

ولي اي آدم شاكي!

از اين دوران جان‌فرسا

كسي تا حال

با اين غصه‌ها و دردهايي كه به دل دارم

نديدست و نديدي و نخواهد ديد بعد از تو

كه من از درد با آدم سخن گويم!

و هرگز هيچ انساني در اين دنيا!

زِ دردِ من!

به جز اشكي نديده

هيچ انساني در اين دنيا!

نه قبل از تو و نه بعدت

به جز اشكي كه باريدم و مي‌بارم

نديدست و نمي‌بيند!

كه گاهي تند و گه آرام مي‌بارم...

ببينم راستي آدم!

حسودي مي‌كني بر ابر حالا هم؟

قضاوت كن! بگو آدم!

به غير از تو كسي هم هست

كه دردش بيش باشد از غم و دردت؟

و آيا دردهايي كه به دل داري

چنان هستند كه از آنها بنالي از برايِ من؟

چنان هستند دردونت

كه مرگت را بخواهي از خدا آدم؟

ببينم راستي آدم!

سر حرفت هنوز هستي؟

كه مي‌گفتي:

خوش به حالت اي ابر

خوش با حالِ تو كه فارغ ز غروري اي ابر

خوش به حالِ تو كه هر وقت و

به هر كون و مكان ـ كه بخواهي اي ابر ...

اشك مي‌ريزي و مي‌باري درد

خوش به حالت اي ابر ...

كه تو فارغ زِ غمي و از درد ...

هر زمان درد شود بغض و فشارد گلوت

بي خجالت از كس

بغض وا مي‌كني و مي‌گريي

خوش به حالِ تو كه آزاد هستي

خوش به حالِ تو كه هر جاست دلت

نرم و بي‌دغدغه بر باد نشيني و به آنجا بروي

خوش به حالت اي ابر...

حال آدم تو شنيدي زِ منِ ابر

كمي از دردم

حال اي آدم شاكي!

كمي انصاف كن و

بي‌تعصب به قضاوت بنشين

بين حالِ منو خود قاضي باش

دردِ تو در حّدِ اين شكوه و زاري‌ها هست؟

كه بنالي هر دم؟

كه بگيري ماتم؟

تو خودت قصه‌ي ما را به قضاوت بنشين

 

 

مصطفي نوح ـ 12/04/89

اين شعر را تقديم مي‌كنم به شاعر فرهيخته و با ذوق، دوست عزيزم «نجواي باران»، كه با ترانه زيبايش انگيزه نگاشتن اين شعر را به من هديه كرد.

شايان ذكر است سطور آخري كه با «خوش‌به حالت اي‌ابر...» آغاز مي‌شود، برگرفته از شعر اين دوست عزيز است كه باعث شد بنده در جواب اين نويسه بلند را بنگارم.

 

+تاریخ 91/02/24ساعت 17:49 نویسنده م. نوح |

«حرف‌ها رقص زبانند»

حرف‌ها رقص زبانند

که بی‌فایده‌اند

آنچه در سینه نهان است

در دیده عیان است

آنچه در حرف نگنجد

 تو ببین در چشمم

گوش‌ها را کَر کن

 به دهان گوش نکن

دیده‌ات را بگشای

 تا شنوی درد دلم

با چشمت ـ از چشمم

دیده‌ام با تو سخن می‌گوید

تو اگر گوش کنی ـ تو اگر گوش کنی

گر تو خواهی شنوی حرف دلم

خیره شو در چشمم

دیده من شده صندوقچة اصرار

اصرار دل پردردم 

که کلیدش اشک

آن گوهری ناب و

نهان در چشمم

خیره شو تا که ببینی

همه لبخند من از روی ریباست

لبخند عیان بر لب و

 صد غصه نهان در قلبم

 

مصطفی نوح ـ 20/3/1389            

 

+تاریخ 90/04/11ساعت 21:16 نویسنده م. نوح |

«چاره رهایی من، یه سلام به روی مرگه»

دنیا با این بزرگیش

مثل یه زندونه برام

نمونده بین آدما

اندازه یه جو مرام

آدمای این زمونه

رسم رندیی پیشه کردن

از بدی تیشه‌ای ساختن

خوبی رو از ریشه کندن

حالا من مثل یه مرغم

که پر و بالش بستن

یه قفس به‌ دوش خسته

دلش و با غم شکستن

زندگی زندونه سرده

قلب من خونة درده

چاره رهایی من

یه سلام به روی مرگه

چاره رهایی من

یه سلام به روی مرگه

آدمای این زمونه

رسم رندیی پیشه کردن

از بدی تیشه‌ای ساختن

خوبی رو از ریشه کندن

درد من یکی دوتا نیست

چشمم از گریه شده خیس

اون که روش حساب می‌کردم

حالا رفته پیش من نیست

اون که روش حساب می‌کردم

حالا رفته پیش من نیست

زندگی زندونه سرده

قلب من خونه درده

چاره رهایی من

یه سلام به روی مرگه

چاره رهایی من

یه سلام به روی مرگه

آدمای این زمونه

رسم رندیی پیشه کردن

از بدی تیشه‌ای ساختن

خوبی رو از ریشه کندن

همه فکر خودشونن

هیچ کی فکر دیگری نیست

چرا هیچ کی نمی‌دونه

جای بلبل تو قفس نیست

برای خوندن بلبل

این فضای کم که بس نیست

برای خوندن بلبل

این فضای کم که بس نیست

اون می‌خواد آواز بخونه

اما تو قفس نفس نیست

اون می‌خواد آواز بخونه

اما تو قفس نفس نیست

آدمای این زمونه

رسم رندیی پیشه کردن

از بدی تیشه‌ای ساختن

خوبی رو از ریشه کندن

حالا من مثل یه مرغم

که پر و بالشو بستن

یه قفس به دوش خسته

دلش و با غم شکستن

زندگی زندونه سرده

قلب من خونه درده

چاره رهایی من

یه سلام به روی مرگه

چاره رهایی من

یه سلام به روی مرگه

مصطفی نوح 21/2/1389

 

+تاریخ 90/03/21ساعت 12:32 نویسنده م. نوح |

«من ديگه خاطره‌هاتو نمي‌خوام»

 

من مي‌خوام اشكِ چشامو پاك كنم

نامه و عكساتو زير خاك كنم

عكستو در بيارم از توی قاب

مي‌خوام عكس خدارو تو قاب كنم

ديگه منتظر نشينم كه بياي

يكي رو واسه دلم پيدا كنم

يكي كه درد دلم رو بدونه

مثل تو قصه‌ي رفتن نخونه

من مي‌خوام اشكِ چشامو پاك كنم

نامه و عكساتو زير خاك كنم

من ديگه خاطره‌هاتو نمي‌خوام

گريه از فاصله‌هاتو نمي‌خوام

برق توي اون چشاتو نمي‌خوام

من ديگه زنگ صداتو نمي‌خوام

من مي‌خوام اشكِ چشامو پاك كنم

نامه و عكساتو زير خاك كنم

من نمي‌خوام شبا بيدار بمونم

برات از عشق تا صبح آواز بخونم

نمي‌خوام زندگيمو به پای تو خراب كنم

واسه تو چشمامو غرق آب كنم

من مي‌خوام اشك چشامو پاك كنم

نامه و عكساتو زير خاك كنم

 

 مصطفی نوح ـ 17/2/1389

+تاریخ 90/02/05ساعت 19:19 نویسنده م. نوح |

 

«روزگار با عاشقا بد می‌کنه»

 

از من می‌پرسید که چرا

غصه دارم، از چی می‌نالم؟

چی بگم از غم و درد

می‌خوام ببارم

من دیگه خسته شدم

طاقت ندارم

روزگار با عاشقا بد می‌کنه

دل عاشق و پر از درد می‌کنه

گریه کردن از زمونه حقّمه

ساده بودم، پس شکستن حقّمه

هر کی عاشقه یه روزی می‌شکنه

اون که بهش دل دادی زود دل می‌کنه

اونی که می‌خواستمش یه عمری من

داره با رغیب من، عمرشو سر می‌کنه

روزگار با عاشقا بد می‌کنه

دل عاشق و پر از درد می‌کنه

یارم و دیدم، که خوش بود با رغیبم

همونی که عمری داده بود فریبم

اون که هستیم و به پاش باخته بودم

قصر عشقم و رو آب ساخته بودم

من ساده رو بگو

دل به کی باخته بودم

به خدا ساده بودم

دل به کی باخته بودم

روزگار با عاشقا بد می‌کنه

دل عاشق و پر از درد می‌‌کنه

چرخ گردون و بنازم ای خدا

اون که من خواستم از من شد جدا

ای خدا بِکش منو، آهای خدا

که بشم از غم و غصه‌هاش رها

حیف از اون عمری که من

به عشق تو سر کردم

به خودم به خاطر عشق تو من بد کردم

لحظه‌ها‌رو، شب و روز و عمرمو

همرو مثل یه گل

پای تو پرپر کردم

روزگار با عاشقا بد می‌کنه

دل عاشق و پر از درد می‌کنه

مصطفی نوح ـ 5/2/1389

 

+تاریخ 90/01/19ساعت 18:34 نویسنده م. نوح |

 

«شکست غرور»

چه به روزم آورد عشق

که شد اشک همدمِ چَشم

که غرور بار دیگر

بشکست یارم از خَشم

به هزار امید گفتم

تو شدی چو نور در چَشم

بشنید و کرد بر من

نگهی ز کین و از خشم

هر چه را که تار کردم

شد به لطف اخمِ او پَشم

هر چه را که امرِ من کرد

من بگفتمش که بر چَشم

مصطفی نوح ـ 18/1/89

 

 

«دلم به حالِ دلم می‌سوزه»

دلم به حالِ دلم می‌سوزه

طفلکی سادست ـ تو سوخت و سوزه

یه گوله درده ـ دائم می‌سوزه

دلم به حال دلم می‌سوزه

دلم می‌سوزه  به حال چشمام

بیچاره خستست، از بار اشکام

می‌باره نم‌نم، می‌باره از غم

کم می‌کنه از، بار گناهام

دلم به حال دلم می‌سوزه

دلم به حال دلم می‌سوزه

یه بغزی دارم، از این زمونه

الهی هیچ کس، تنها نمونه

غم دلم رو، خدا می‌دونه

یارم می‌دونه، حیف نمی‌مونه

دلم به حال دلم می‌سوزه

مصطفی نوح ـ 4/2/1389

+تاریخ 89/12/17ساعت 18:0 نویسنده م. نوح |

«دیوانگی»

گفت مجنون صورتی با من شبی

عاقل است از عاقلی مجنون شده

گفت خود دیوانگی بگزیده است

شرط مجنون بودن اول عاقلیست

گفت مجنون باش و دنیا بین به کام

در جنون دنیا بهشتِ زندگیست

گفت عاقل حرسِ دنیا می‌خورد

گفت مجنون نان از دل می‌خورد

گفت دنیا کِی بود وفقِ مراد

انتظار از زندگی دیوانگیست

گفت عاقل پیر دنیا می‌شود

درک زشتی‌ها عذابِ زندگیست

گفت با من، عقل ظالم حاکمیست

بندگی عقل اصل بردگیست

گفت عقل عمری عذابم داده بود

عقل از کف دادم این آزادگیست

مصطفی نوح ـ 7/1/89

+تاریخ 89/12/06ساعت 13:30 نویسنده م. نوح |

 

« بساط مِی »

روزگاری شد بساط مِی به یک محفل به پا

یک دو خورد و یک دو رندو ساقی و مِی‌ شد به راه

ساقی از مِی‌‌خوارگان بود و درشت از سن و سال

خورد بودند باقی یاران و آن مِی‌خوارگان

ساقی از مِی پر نمود با لطف ساغر لب‌به‌لب

چند دوری چرخ زد مِی‌ در میان مِی‌‌خوران

خردها مسرور از مستی و از جنس شراب

داغ و شوخ و شاخ و بی‌شرم و حیا

حرمت ساقی رند و هر که را در بزم بود

زیر پا بگذاشتند با شِّر و وِّر و زِّر و نیش

ساقی از کم‌درکی و بی‌شرمی این بچگان

ساقی از نافهمی این خردها و ابلهان

غرق حیرت بود از اعمال این بی‌جنبه‌ها

باده‌ها پر کرد و تلخندی زد و چیزی نگفت

او نگفتا تا مگر این مست‌های بد دهان

بعدها فارغ کزین جمع و به جمع دیگران

ضایع گردند و بفهمند اشتباه کار خویش

تا بسازند از نو خلق و خوی نامرغوب خویش

حرمت مِی ‌به مطا نیست، به‌جمع است و وقار و به صفا

هر که حرمت نشناسد، این مِی ناب برو باد حرام

مصطفی گفت به تأکید که ساقی شاکیست

حاش‌‌الله ـ تا رسند آنها به ادراک زمان‌ها باقیست

مصطفی نوح ـ 6/1/89

 

+تاریخ 89/12/02ساعت 16:46 نویسنده م. نوح |